سو استفاده از گوگوش + سختی های گوگوش در دوران جوانی و کودکی
سو استفاده از گوگوش
**کتاب پیر پرنیان اندیش: خاطرات هوشنگ ابتهاج**
“کتاب پیر پرنیان اندیش” مجموعهای از خاطرات هوشنگ ابتهاج، گردآوری شده توسط میلاد عظیمی و عاطفه طیه، است که در سال ۱۳۹۱ توسط انتشارات سخن به چاپ رسید. در این کتاب، هوشنگ ابتهاج به بازگو کردن خاطراتش در پاسخ به سوالات گردآورندگان پرداخته است. این اثر در دو جلد و با بیش از هزار صفحه منتشر شده است.
**قسمت هشت: گوگوش**
در رشت هستیم. صبحانه در فضایی گرم و دوستانه صرف شد و پس از آن، سایه و آقای باقری به گفتگو پرداختند. آقای باقری علاقه زیادی به ریاضیات و منطق شاعرانه اعداد دارد و سایه نیز به این مباحث علاقهمند است. در این هوای دلانگیز، نسیم خن
در این هوای دلانگیز، نسیم خنک صبحگاهی بوی دود سیگارهای سایه را در فضا پخش کرده بود و چهره سایه با آن ریش تولستوی وارش در هالهای از دود، حالتی ملکوتی و اسرارآمیز به خود گرفته بود.
آواز بنان در حال پخش بود و سایه توجه ما را به نحوه ادای شعر در آواز بنان جلب کرد. از او پرسیدم که به جز بنان، چه کسی میتواند حق شعر را در آواز به خوبی ادا کند. بدون تأمل و با لحن قاطع گفت:
گوگوش… گوگوش… یک روز به خودش هم گفتم که در موسیقی ما دو نفر هستند که وقتی کلمات را در آواز یا تصنیف بیان میکنند، نظیر ندارند؛ یعنی کلمات چنان سرجایشان است و با حالت بیان میشود که نمیتوان آن را توصیف کرد. یکی بنان است و دیگری شما. طفلک سرخ شد و سرش را پایین انداخت و گفت: شما این حرف را میزنید؟
گفتم بله. اصلاً باورش نمیشد که من کارهایش را شناخته و به آن دقت کرده باشم. بعد به تصنیف «ستاره آی ستاره» اشاره کردم. خیلی تصنیف قشنگی است…
سایه، برای اینکه مبادا آقای باقری ذرهای از اکسیژن صبحگاهی رشت را استنشاق کند و مبتلا به ناراحتی ریه شود، سیگار دیگری روشن کرد و با صدایی گرفته گفت:
گوگوش دختر خیلی بدبختی بود، تمام زندگیاش در بدبختی گذشت. از کودکی تا همین سفری که به آمریکا رفت، از او سوء استفاده شد. خیلی زن بدبختی است (با ناراحتی و غصه این جملات را میگفت). او واقعاً استعداد استثنائی داشت. من از وقتی که بچه بود و با پدرش در کافه شکوفه نو اجرا میکرد، او را دیدم. کافه شکوفه نو در پایین شهر در دروازه قزوین بود. همه جرأت نمیکردند به آنجا بروند. من یادم هست یک شب به آنجا رفتم. کسانی که میخواستند از بالاشهر به آنجا بروند، همراه یک نظامی، سروان یا سرهنگ میرفتند تا در امان باشند. آنجا جای کلاه مخملیها بود.
بعد، این بالاشهریها آنجا را قبضه کردند و در نتیجه، کلاه مخملیها رانده شدند و کافه شکوفه نو شد مخصوص خانوادههای پولدار. این افراد هیچ چیز را نمیتوانند به دیگران ببخشند، فوراً دست انداختند به آنجا و از کافه کابارههای شیک خودشان سیر شده بودند و به آنجا روی آوردند. حکایتی است… چه میدانم؟ حالا کاری ندارم، گوگوش در چنین جایی میخواند.
اگر گوگوش در جایی غیر از ایران به دنیا آمده بود، به هنرمندی جهانی تبدیل میشد. او یک تصنیف فرانسوی خوانده با اینکه یک کلمه فرانسوی بلد نیست. از دوستان فرانسویام پرسیدم که این تصنیف چطور است؟ گفتند اصلاً نمیشود باور کرد که خواننده فرانسوی نیست. او یک استعداد عجیب و غریب بود ولی بدبخت، و این را با غیظ و غصه میگویم که تمام عمر از او سوء استفاده شد.

